به نام خدا در مطب، با ماسک در اتاق انتظار با فاصله ی یک متری از چند خانم باردار و سه خانم با بچه ی کوچک،نشستم.دختر گریونم محکم در آغوش گرفتم. چیزی درونم مثل جیوه مرتب می لرزید.دخترم بهونه می گرفت،برای اینکه متوجه ی گذر زمان نشه، واسش قصه ی دونه دونه مامان و بچه های مطب رو تعریف کردم...اینکه،نی نی این مامان،دلش واسه دنیا تنگ شده،اومده تا آقای دکتر به مامانش بگه،کی قراره بیاد...اون یکی مامان آخ شده، اومده پیش دکتر تا خوب شه.اون بچه ای که همش گریه میکنه دیگه
برچسب:
نویسنده: هیراد نیکفر
تاريخ: دوشنبه
28 آذر
1401 ساعت: 20:34