
به نام خدا
درست در آن لحظهای که خاک و آسمان به هم دوخته میشوند، حر ایستاده است.
نه آنسوی خطِ سرخِ خیام و نه اینسوی سپاهِ بیکران، در میانهی میدانِ حیرت، جایی که باد، شنهای تیز را مثل تسبیحِ گمشدهای میان انگشتانش میچرخاند...
اسبش نفسزنان، سمِ شکستهاش را بر زمین میکوبد؛ گویی میخواهد زمان را بشکافد.
حر نگاهش را از افقِ خاکآلود برمیگیرد. آنسو، خیمهها بسان قلبهای زخمی بر زمین کوبیده شدهاند و اینسو، هزاران تیغ که آفتاب را منعکس میکنند – تیغ هایی که روزی در راه همان آرمانی برّان شده بودند که امروز او را به شک میکشاند.
در سکوتِ میان دو نَفَس، تمام زندگیاش مرور میشود: اسبتازیهای بیپروا در بیابانهای کوفه، سوگندهایی که به نامِ اقتدار خورده بود، غروری که مثل زره تنش را میپوشاند... و حالا؟ حالا این صدا بود که از ژرفای وجودش میجوشید: "کدامین اقتدار؟ کدامین فرمان؟ وقتی وجدان، فرمانروای بیتاج و تختِ درونت میشود..."
گردبادِ شن، ردایش را چون پرچمِ تسلیم به پرواز درمیآورد. اما او تسلیمِ باد نمیشود. تسلیمِ آن ندای آهستهای میشود که از پشتِ خطوطِ دشمن میآید: ندای آبی که در بیابانِ تشنهی حقیقت جاری است. حر میداند که گاهی شجاعت، در بازگشتن است. بازگشتن از مسیری که پایانش را میبیند: پایانِ انسانیت در پای بتِ قدرت
پس اسب را برمیگرداند. سمها اینبار بر شنها نقشِ توبه میکوبند. هر گام، زنجیرِ غرور را پاره میکند. هر گام، او را به سوی خودِ حقیقیاش میکشاند: انسانی که جرأت میکند بهای سنگینِ حقیقت را بپردازد، حتی اگر آن بها، خونِ خودش باشد.
و اینگونه، حر نه فقط در میدانِ نبرد
در، میدانِ وجدان پیروز میشود.
نامش برای همیشه، رمزِ آن لحظهی نابِ بشری میشود:
"میتوانی از آفتاب رو برگردانی، اما نمیتوانی از آفتابی که در درونت طلوع کرده است بگریزی".
حر، آموخت که گاهی بزرگترین نبردها نه با شمشیر، با یک تغییرِ مسیر آغاز میشود... تغییری که جهنمِ یقینِ پیشین را به بهشتِ تردیدِ امیدوارانه بدل میکند.
#آرامش.7تیر 1404
برچسب:
نویسنده: هیراد نیکفر