
به نام خدا
اجبارِ نرم
اجبار! بارانی نیست که ناگهان ببارد. اجبار، رطوبتی است که آرام و بیصدا در دیوارهای وجودت نفوذ میکند، تا روزی که ببینی تمام نمایی که میبینی، از جنس آن است.
اجبار، وادار کردن تو به راه رفتن روی خطوط موازی زندگی نیست! اجبار، این است که خودت، برای خودت،!!خطوطی بکشی و سپس با تمام وجودت، قدم برداشتن روی آنها را "انتخاب" کنی، انتخابی که در پشت چهرهاش، سایهی سنگین "نباید" و "نشد" و "مجبورم"، ایستاده است.
گاهی نجوا میکنی: "راه دیگری نداشتم."
و چه تلخ است، وقتی میفهمی آن "راه دیگر" وجود داشته، اما، جرأت نگاه کردن به آن را نداشتی. ترس از هزینهها، ترس از قضاوت، یا شاید سنگینی بار مسئولیت یک مسیر تازه، تو را وادار کرد تا در دالان آشنا و امنِ! همین مسیر اجباری قدم بزنی.
اجبار، همیشه زور بیرونی نیست، گاهی ظریفترین و خطرناکترین شکل آن، زوری است که از درون میجوشد؛ از اعماق "وجدان"، "تعهد" و "عشق". مجبوری که برای حفظ آرامش دیگری، تکهای از آرامش خودت را دفن کنی. مجبوری که برای رسیدن به تصویری که از "موفقیت" در ذهنت و جامعه نقش بسته، رویاهایت را قربانی کنی.
این زنجیر، آهنی و سرد نیست. از جنس نگاههای منتظر، از جنس انتظاراتِ به حق، و از جنس عشقهای بیشرط ساخته شده است. زنجیری نرم و نامرئی که گاه آنقدر به پوستت میچسبد که فراموش میکنی اسیر هستی و فکر میکنی این، همان "خودت" است.
اما در سکوت نیمهشبها، زمانی که تمام ماسکها بر زمین میافتند، صدای خش خش این زنجیرِ نرم را میشنوی. صدایی که اعتراض نیست، تسلیم نیست، فقط زمزمهی حقیقتی است که با آن زندگی میکنی: من آزادم که این زنجیر را بپذیرم، اما آزاد نیستم که آن را باز کنم!!!!
و شاید معنای واقعی رهایی، نه در شکستن این زنجیر، بلکه در پذیرشِ سنگینیِ آن، و همچنان راه رفتن باشد. با تمام بارِ روانیاش، با تمام دل تنگیهایش، و با این امید که شاید روزی، بارانِ یک "انتخابِ راستین"، این رطوبتِ کهنه را از دیوارهای وجودمان بشوید...
پ ن : روزهای پر از "خواستن" آرزوست!!
#آرامش
طیبه ایلاقی نژاد
31شهریور 1404
برچسب:
نویسنده: هیراد نیکفر