#آرامشاشعارملنزبه نام خداساعتِ نوزده و سی پنج دقیقه استودیوانفجار آمد از آسمانِ بیخبرپشتِ پنجرههایِ لرزانِ ولیعصرخونِ ملت با تُنِ خبر قاطی شدرویِ کاغذهایِ سفیدِ تحریریهکلمات، جا ماندند وسطِ جمله:مردم! اینجا...و صدا رفت تویِ سیمهایِ برقسقفِ ساختمانِ فرو ریختزیرِ آوار، دستِ گرمی بود هنوزانگشتانش چسبیده به دکمه ی پخشِ زندهمثلِ مادری که بچهاش راتا نفس دارد، قفل میکند تویِ سینهپیرمردِ نگهبانِ چهارراهکلیدِ زنگزده را انداخت تویِ جیببرداشت تُکههایِ میکروفونِ شکستهچسباند به گُلهایِ پارکِ لالهزیرِ
برچسب:
نویسنده: هیراد نیکفر
#آرامشاشعارموفابه نام خدا...گفت: زندگی،"مطالعهای مقطعی" نیست که طی چند...بدون شنیدن و تحلیل همه ی موارد، قضاوتت کرده و با یک بهانه، فرار را بر قرار ترجیح دهد! بفهم، برای دک کردنت"خیالپرداز و متوهم" خطابت کرد، محبت های مدت دارش را! قطع کرده و همه چیز را تکذیب کرد، می دانی؛ او خودش را از تو پنهان کرد.ببین؛ زندگی مطالعه ی" مورد-شاهدی" نیست، که حسرت گذشته و وجود او را داشته باشی. زندگی "کوهورتِ پویا" ست که هر روز " دیتاها/امیدهای جدیدی" تولید میکند.و آرام گفت: باید "مطالعات مقطعی" را برای همیشه کن
برچسب:
نویسنده: هیراد نیکفر
#آرامشاشعارمحقیقتِ جاودانبه نام خدادرست در آن لحظهای که خاک و آسمان به هم دوخته میشوند، حر ایستاده است.نه آنسوی خطِ سرخِ خیام و نه اینسوی سپاهِ بیکران، در میانهی میدانِ حیرت، جایی که باد، شنهای تیز را مثل تسبیحِ گمشدهای میان انگشتانش میچرخاند... اسبش نفسزنان، سمِ شکستهاش را بر زمین میکوبد؛ گویی میخواهد زمان را بشکافد.حر نگاهش را از افقِ خاکآلود برمیگیرد. آنسو، خیمهها بسان قلبهای زخمی بر زمین کوبیده شدهاند و اینسو، هزاران تیغ که آفتاب را منعکس میکنند – تیغ هایی که روزی در را
برچسب:
نویسنده: هیراد نیکفر
#آرامشاشعارموعده ی الهیبه نام خداگاهی در زندگی آنقدر در تنگنا قرار میگیریم که راهی پیشِ چشممان نمیماند؛دلمان پر از دلهره است، فکرمان خسته، و امیدمان کمرنگ…اما درست در همین لحظههای بیپناهی، خدایی هست که وعده داده:" اگر دل به او بسپاری، اگر تقوا پیشه کنی،برای تو راهی میگشاید از جایی که حتی تصورش را هم نمیکنی…و روزیات را میرساند از راههایی که هرگز به ذهنات خطور نمیکند".چه آرامشی دارد دل، وقتی بداند خدایی هستکه حتی در بنبستها هم برای بندگانش «راهِ نجات» میآفریند...فقط کافیست باورش
برچسب:
نویسنده: هیراد نیکفر
#آرامشاشعارمتکرارِ غریبانه ی روزهابه نام خداآنه ی عزیزمگاهی در این شلوغیِ دنیا، پشتِ پنجره میایستم و به ابرها خیره میشوم... انگار تو را میبینم که با آن دامنِ قهوه ای، در جنگلِ اَونلی میدوی؛ موهایِ آتِشینت زیرِ آفتابِ جزیره میدرخشد و صدایِ خندهات با باد میآمیزد. امروز دلم هوایت را کرده، دلم هوایِ سادگیِ تو را کرده، هوایِ شجاعتِ بیحاشیهات، هوای مهربانیِ معصومانه ات...میدانی؟ من هم مثلِ تو،... این دنیایِ شتابزدهام.... آن نگاهِ مهربانِ "متیو"ها.... آن سکوتِ فهمیدهای که حرفهایِ نگفتهی د
برچسب:
نویسنده: هیراد نیکفر
#آرامشاشعارمماه ربیع الاولبه نام خداپایان کاروان دلهادو ماه گذشت. دو ماه که آسمان دلم، بیشتر از همیشه به زمین نزدیک بود. دو ماه که نفسهایم با نوحهها هماهنگ شد و قلبم، تپیدن را از سینهی کربلا یاد گرفت.امشب، محرم و صفر، مهمانهای عزیزِ لحظههایم، بار سفر بستهاند.اما، مگر میشود رفتنِ آنان را پایانِ عزا دانست؟ این پایانِ یک مسیر نیست؛ آغازِ راهی است که در آن یاد گرفتم چگونه با تمام وجود، در کنارِ از حق دفاع کردن بایستیم. چگونه اشکهایم را نه نشانه ی ضعف، نشانهٔ عمقِ ایمان بدانم.این دو ماه، آم
برچسب:
نویسنده: هیراد نیکفر
#آرامشاشعارمماه گرفتگیبه نام خدازمین سجادهای به وسعت کهکشان پهن کرده...امشب، آسمان معبد است و ستارهها، مهره های نورانی بر فرشی از مخمل تاریک.در سکوتی که شکوه دارد، پردهای از آیه، آرام بر چهره ی ماه کشیده میشود. این یک خسوف نیست؛ یک مناجات کیهانی است.خداوندِ توانا، قلموی نورش را برای ساعاتی در ظرف سایه میزند تا تابلویی خلق کند از "گذر" و "بقا"! در این حین، ندایی از ژرفای ایمان، در دلم طنین انداز میشود: "برخیز..."برخیز که نشانهای بزرگ از عظمت او در حال رخ دادن است. نشانهای که فراخوان بنده
برچسب:
نویسنده: هیراد نیکفر
#آرامشاشعارماجباربه نام خدااجبارِ نرم اجبار! بارانی نیست که ناگهان ببارد. اجبار، رطوبتی است که آرام و بیصدا در دیوارهای وجودت نفوذ میکند، تا روزی که ببینی تمام نمایی که میبینی، از جنس آن است.اجبار، وادار کردن تو به راه رفتن روی خطوط موازی زندگی نیست! اجبار، این است که خودت، برای خودت،!!خطوطی بکشی و سپس با تمام وجودت، قدم برداشتن روی آنها را "انتخاب" کنی، انتخابی که در پشت چهرهاش، سایهی سنگین "نباید" و "نشد" و "مجبورم"، ایستاده است.گاهی نجوا میکنی: "راه دیگری نداشتم."و چه تلخ است، وقتی می
برچسب:
نویسنده: هیراد نیکفر
#آرامشاشعارمخیانتبه نام خدا(درود بر استاد انوشه) بیان شون باید همیشه و همیشه گوش داد، به خاطر سپرد ! و با طلا نوشت و همه جا! آویخت:"به خاطر بسپارید اگر درست بعد از جدایی، دیدی کسی به جای تو نشست؛ بدون که اون مدت ها قبل_مدت ها قبل همونجا بوده!! حالا جالب اینه که؛ بعضیا قبل از اینکه برن: نقشه دارن؛ باید تو رو مقصر نشون بِدَن تا وقتی که دست یکی دیگه رو گرفتن؛ تو هِی خودتو مقصر بدونی و اونا با خیال راحت بِرَن، دنبال زندگی که، مدت ها پیش براش نقشه کشیده بودن...!اینم لینک بیانات ایشون: https://sofiama
برچسب:
نویسنده: هیراد نیکفر
برچسب:
نویسنده: هیراد نیکفر
برچسب:
نویسنده: هیراد نیکفر
برچسب:
نویسنده: هیراد نیکفر
برچسب:
نویسنده: هیراد نیکفر
برچسب:
نویسنده: هیراد نیکفر
برچسب:
نویسنده: هیراد نیکفر